تبليغاتX
๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ سمفونی مرگ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

    بچه هاااا...!!!! اولن سلام. دومن ... حالا حالو احوالو بی خیال. خیلی وقته آپ نکردم. البته فشار درسو اگه نادیده بگیریم که البته قابل چشم پوشی نیست باز هم اگه در تنگنای زندگی روزنه ی واسه ورود به دنیای فاع الفعل اینترنت به چشم بخوره که میخوره ولی دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره که بیام سمتش (اینترنتو می گم) خوب می چرخه دیگه (علاقه هامو می گم) ولی دلم واسه همه تنگ شده مخصوصن بهاره ی عزیزززززززززم . بهارررررررره...!!! کجایی؟ اگه بدونی چقد تنهام!! مخصوصن الان که ...ولی حیف دیگه نه تو هستی نه من... ولی همیشه تو فکرت هستم و برات دنیا دنیا آرزوهای قشنگ دارم

 الان یه عالمه چیز جدید واسه آپ کردن دارم (همیشه همینو می گم!!) ولی هول شدم نمی دونم کدومشو بذارم!! الان داشتم ایمیل هامو چک می کردم دیدم به! به!   نمی دونم کدوم تکستو بذارم تو وب واسه همین یه تفقد به ایمیلهام می زنم... راستی بالاخره آذر ماه اومد...!! پیشاپیش تولدم مبارررررررررک

                          ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

         در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

                         ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

 مناجات کرم خاکی با خدا!!!

خدايا توي اين دنياي به اين بزرگي و اين همه موجود حالا چرا كرم؟
اين همه موجود عجيب غريب، آخه چرا كرم؟ نميشد منو زرافه يا الاغ خلق ميكردي؟
خداييش اين هم ايده بود كه به سرت زد!!! نه چشم داريم نه دهن داريم نه دماغ داريم فقط يه لوله درازيم
فصل جفت گيري كه ميشه همه حيونا ميرن حالي به حولي ميكنن ما چون تك جنسي هستيم بايد بشينيم سماق بمكيم
صبحها كه از خواب پاميشيم بايد همينجور الكي تو خاكا لول بخوريييييم تا شب مثل احمقها خسته بيفتيم بخوابيم. خدايا ناشكري نميكنم
چون به قول دوستام كه ميگن برو خدارو شكر كن باز كرم خاكي شدي، كرم كون نشدي ولي به قول آدما آدم بايد يه نگاهي هم به بالا داشته باشه ديگه! حالا نميگم دوست داشتم آدم بودم ولي مار كه ميتونستم باشم. خودم كه چشم ندارم خودمو ببينم ولي بچه ها ميگن استعداد پرورش اندام دارم اگه از مكمل استفاده كنم بعد شيش ماه مار ميشم ولي من دوست دارم مار واقعي باشم...هيييي چي بگم كه هرچي بگم كم گفتم، ديروز يه سري زدم به بيرون خاك ديدم يه مگسه دست دوست دخترشو گرفته بود و بهش ميگفت فردا ببرمت يه جايي يه گهي بدم بخوري كه جيگرت حال بياد، آقا ما يادمون افتاد كه تك جنسي هستيم همچي كونمون سوخت همچي سوخت كه نگو آهان راستي خدايا ما كرما چرا كون نداريم دهن كه ندادي بخوريم حداقل يه چيزي ميدادي اداي ريدنو در بياريم.
اي بابا چي بگم خدا، به شتره گفتن گردنت كجه گفت كجام راسته؟ راستي خدا من به شترم راضيم ها!!

                         ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ๑ღ♥ღ

 

+ ثبت یادگار در 87/09/09ساعت 18:32 دست نوشتهs@gh@r |


سلاااااااااااااااام...!!! وااااااایی خیلی دلم واسه وب و بچه ها (دوستان) تنگ شده بود!!! خیلی وقته آپ نکرده بودم. خودمم دلم واسه یه آپ جدید تنگولیده بود. حالا الان کلی چیز میز واسه آپ کردن دارم از تکست فرهنگی گرفته تا شعور خر!! چرا این روزا یه مدلی شدن؟؟ یا من قاطی کردم یا روزها قاطی کردن... البته احتمولن خودم واترقیده شدم.آآآآخ جووووون!!! ا ببخشید اشتباه شد این آخ جون ماله اینجا نبود الان یکی یه چیزی بهم گفت نزدیک بود از ذوق پس بیفتم آخ جون ماله اون بود نه ماله شما!! حالا اینا اصلن مهم نیست!!! ( بقول نازی مهم اینه که دافم دست....!!!!) تصمیم گرفته بودم شروع کنم جیدی جیدی درس بخوونم ولی بازم کشیدم جاده خاکی!! خوب از شنبه هفته بعد شروع می کنم...!!! بقول مامانم این شنبه رو کاشتیم هنوز در نیومده!! خوب آخه از ریشه خراب بوده!! واااای خداااااا قرار بود دیگه مثه باد هوا چرت و پرت بهم نریسم و بقول بعضیا حرفای بچه گونه نزنم ولی بازم نشد!!! 

 

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته و ناراحت و جدي ...

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتره...!!!

بقول یه معلم خوب مدرسه مون: همیشه یک سر نخ همه ی ابداع و پیشرفتهای علمی و فرهنگی و... دست خانوم هاست یعنی تا یه خانوم نباشه آقا ها باید باید بشینن سنگ نمک صابون بزنن (البته قصد غرض ورزی و حساب کهنه پاک کردن نبود فقط واسه خالی نبودن عریضه عرض کردم)

 

 اینم عکس اون خانومیه که قول داده بودم واسه یکی از شماها برم خواستگاریش!!

+ ثبت یادگار در 87/07/22ساعت 21:15 دست نوشتهs@gh@r |


حوصله نداشتم چیزی که می خوام بگمو تو یه پست دیگه دفن کنم واسه همین اینجا نوشتم: از قدیم گفتن  اول فکر کن بعد حرف بزن!! قابل توجه اونایی که میان و با نظر خصوصی اظهار وجود می کنن (مثه امیر. همیشگی. ۱۵ساله. یکی مثل همه. نازیلاو اشکان و... ) شما که منو نمی شناسین با افکارو حرفای من آشنا نیستن و اینقد ذهنتونو بستین که فقط با ۴تا جمله منو متهم به بی خدایی می کنین چرا نمی رین با خودتون خلوت نمی کنین که شما چی از خداتون می بینین؟ شما چطوری خداتونو پیدا کردین؟ با تلاش یا با تقلید کورکورانه از والدین؟ هرکاری نیاز به یه جرقه داره منم خدامو با همون تردید که انگیزه ی ابتدای راه بود پیدا کردم  من نخواستم مثه شما تو حفره ای بخزم که پدر مادرم خزیدن خواستم خودم راهمو پیدا کنم خودم خدامو بشناسم و اینکارو کردم ایمان من خیلی بیشتر از ایمان شما به ظاهر مسلمون و در درون پستتر از کافر هست پس تو چطوری اینقد به خودت اجازه می دی با این ذهن کوتاهت منو متهم کنی؟ درسته که می گن کتاب و مطالعه ذهن و فکر آدمو به نا کجاها می بره ولی مشخصه که تو در زندگیت حتی یه بار هم کتابی رو با چشمو گوش دلت نخووندیو نفهمیدی وگرنه نمی ذاشتی اینقد پرنده ی ذهنت رو یه شاخه بشینه و تنبل بشه من با تو خیلی فرق دارم من مثه تو یه آدمم ولی ذهن من فکر من عقاید من یه جهانه ماورای جهان تو خدای من خدایی نیست که جهنمو نشونم بده خدای من خدایی نیست که بخاطر تردیدم سرزنشم کنه خدای من خداییه که تو نه دیدیش و نه کشفش کردی خدای من خداییه که دورنمای بهشتو جلوی چشمام گذاشته خداییه که دستمو محکم گرفته تا تردید دستامو نلرزونه . تو کجایی و من کجا؟ اینقد خورجین فکرم پر شده که اگه سالها از خدای خودم و افکار و عقای خودم برات حرف بزنم بازم نتونستم پرسپکتیو انتهاشو بهت نشون بدم ای کاش یه بلندگو بود که می تونست حرف منو به دل همه ی مردم برسونه ولی حیف مردم چشم و گوش دلشون بسته تر از اینه که بخوان بفهمن و ذهنشونو به سوی سکوی پرواز سوق بدن همونطوری که پائلیو کوئلیو. رومن رولان . دکتر شریعتی و... نتونسن یه سیلی از اندیشه به گوش به ظاهر با ایمانها بزنن من که ناخون انگشت اونا هم نمی شم چطوری می تونم با شما اندیشه کوتاهها مبارزه کنم؟

  dhe9x1p6vd3he3mfn0t.jpg

دلم ابری مثل پاییز،مثل جمعه ی غم انگیز، مثه اون ساز شکسته یا که اون دلهای بسته...

من از اون ماهی توی تنگ تنهاترم من از سکوت پر درد شب خاموش ترم. دلم به وسعت سیاهچاله های نا پیدا گرفته.     

 نمی دونم می خوام چی بنویسم ولی می دونم که نباید اینارو بنویسم ولی اینم می دونم که دلم می خواد بنویسم! یه سری افکار جدید اومده تو مغزم حالا از چاه اومده ار آسمون از کتاب یا از پیش خدا دیگه نمی دونم فقط یه خورجین افکار مثه خوره داره مخمو می خوره که حتی من نمی دونم چه فکرایی هستن فقط می دونم یه سر سوزن همه تو مغزم واسه هواکشی جا نذاشتن که بتونم یه ثانیه آروم بگیرم. شبها این فکرا مثه یه گله پشه بهم حمله می کنن و نمی ذارن تا صبح پبیشتر از یک ساعت بخوابم.حالا اونا رو ولش...

     ای خدا چرا اشکم در نمیاد؟ ناراحتم... از خودم از مامان از بابا از دوستام از تو از اون از همه ناراحتم. چرا آدما اینطوری شدن؟! هرچی بزرگتر می شم بیشتر از انسان بودن خودم بدم میاد. با ادعای انسان بودن خیلی کارا می کنن خیلی حرفا می زنن. وقتی یه انسان هنوز نی نیه وقتی بچه هست بزرگترین گناهش اینه که با مداد رو دیوار خونه خط خطی می کنه یه بچه دروغ نمی گه چون از این می ترسه نکنه که خدایی که همه ازش ترسوندنش بفهمه و ازش ناراحت بشه. ولی همون بچه هرچی بزرگتر می شه و با خدا بیشتر آشنا می شه راحتتر دروغ می گه و گناه می کنه آخه اعتقاد داره خدای اون بزرگ و از تقصیراتش می گذره آخه مثه او علف لب جاده تو لجن فرو رفته و کمترین اشتباهش اینه که با غرورش راحساسات دیگران رو خط خطی می کنه دروغ مثل نقل و نبات میاد و می ره حتی اگه پاش بیفته بچه که خوبه پدر خودشو هم می کشه آخه اعتقاد داره واسه زندگی کردن واسه پیشرفت باید تلاش کنه و مانع ها رو از سر راه برداره.  می دونم دارم حرف تکراری می زنم اینکه آدم بزرگ می شه پست تر می شه یه بحث قدیمیه. ولی من دلم گرفته...

همیشه خواستم وقتی یکی تو تنهاییش غوطه می خوره یا تو باتلاق مشکل فرو می ره کمکش کنم. همیشه ترجیح دادم موقع ناراحتی یکی کنارش باشم نه موقعی شادی. همیشه خواستم به همه کمک کنم البته خیلی وقتها نتونستم ولی تا جایی که تونستم بقیه رو تنها نذاشتم حالا اون یه نفر یه بچه کوچیک بود یه همسن یا یه پیرزن 103ساله مهم اینه که تونستم واسه یه نفر کاری انجام بدم یا مرحم غصه هاش باشم. خیلی لذت بخشه که  بدونی یه نفر بهت اعتماد کرده و همه چیز حتی چیزایی که به عزیزترین کسای خودش نمی گه به تو می گه. خیلی خوبه که یه پیرزن تورو عزیز تر از نوه هاش بدونه برات حرف بزنه جلوی تو از بدی روزگار از قدرنشناسیه بچه هاش بگه از زندگی خودش که از عرش به فرش اومده در مصداق مثال اگر ماه ی به چاه افتی... شاید حرفای اونا احساسات منو تحریک کنه شاید ناراحتم کنه ولی خیلی قشنگه که وقتی می بینم می تونم واسه حرفای دیگران یه گوش خوب  باشم. ولی از این دلم می سوزه که همیشه خواستم غصه  های دیگران  رو بشورم تنهاییشونو با خودم قسمت کنم تا وقتی منم دلم گرفته تنهایی خستم نکنه. وقتی منم ناراحتم یکی باشه که بپرسه ساغر چته؟ واسه هر کی تا جایی که تونستم تلاش کردم یه مثال خوب دوستم آزاده هر وقت مشکل شخصی، خانوادگی، درسی، عاطفی و... داشت اومد پیشم و مشکل اونو مشکل خودم دونستم هر کاری بفکرم می رسید براش انجام دادم ولی هر وقت من مشکل داشتم آزاده می گفت: ساغر بخدا من نمی دونم چی باید بگم من وقتی خودم مشکل دارم تو واسم حل می کنی من چطوری بهت کمک کنم؟!

حالا آزاده رو مثال زدم در کل هروقت مشکل داشتم و خلاف غرورم عمل کردمو به یکی رو انداختم بهم گفت: ساغر تو دختر عاقلی هستی بیشتر از سنت می فهمی خودت به بقیه کمک می کنی حالا از پس مشکل خودت بر نمیای؟

                                          azxx49881n85998z3q6.gif

    از این جمله ها متنفرم تازگی ها تصمیم گرفتم رفتار احمقانه و بچه گانه داشته باشم حرفای ابلهانه و کودکانه بزن که همه بگن این دختر اندازه سنش هم نمی فهمه...

ای خدااااااااااا......... چرا اینطوریه؟ از این زندگی از این آدما از خودم از همه چیز بدم میاد نمی تونم خودمو تحمل کنم...  خدایا خودت بهم بگو زندگی یعنی همین؟ یعنی به دیگران خوبی کنی و اونا... زندگی یعنی همین که از این دست بدی و از اون دست نگیری؟ زندگی یعنی خلاصه کردن داستان محبت در واژه ی تنهایی؟؟... بازم مثه همیشه دلم شکست آروم تر از پرپر شدن یک گل یاس زیر چرخ یک کامیون...

 دلم تنهاست ماتم دارم امشب ... 
دلي سر شار از غم دارم امشب ... 

a0gc224khtkkweo34lgo.jpg

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسوس گل سرخ شناور باشیم....

    s42pifwkpk9cp6r1xhwm.jpg

حالا اگه این پست منو با این طول و طویلش بطور کامل خووندین ماه رمضونه واسه شادی روح اموات فاتحه الصلوات

+ ثبت یادگار در 87/05/22ساعت 11:25 دست نوشتهs@gh@r |


 

مامان:"اگه نماز می خووندی هیچ وقت این کارو نمی کردی اینم عاقبت نماز نخووندن"

داداشم:"حالا باز برو دنبال زرتشت"

بابا:"زرتشت یا اسلام هیچ فرقی نداره مهم اینه که آدم باید خدا رو خوب بشناسه"

بابا راست می گه آدم باید خدا رو خوب بشناسه... این همون جمله ای که الان 2روز می شه که دست از سرم بر نمی داره و مدام از ذهنم عبور می کنه... آدم باید خدا رو خوب شناسه!

ولی چطوری می شه خدا رو خوب شناخت؟

مامان:" اگه نماز بخوونی خودت خدا رو می شناسی دیگه کار اشتباهی انجام نمی دی"  ولی وقتی من به خدا ایمان درست و حسابی ندارم وقتی هیچ احساسی به نماز ندارم چطوری می تونم خودمو مجبور کنم که نماز بخوونم؟

بابا:"اول باید خدا رو خوب بشناسی تا بتونی کاری که ازت خواسته رو انجام بدی"

حرف بابا تو مغزم می ره ولی چطوری باید خدا رو بشناسم؟ چطوری به خدایی ایمان داشته باشم که وجودش معلوم نیست چطوری خدایی رو دوست داشته باشم که تا بحال ندیدمش نه شناختمش نه...

چرا همش ما باید نماز بخوونیم و با خدا حرف بزنیم چرا خدا با ما حرف نمی زنه؟ چرا خدا یه معجزه بهم نشون نمی ده که من باورش کنم؟ چرا اینطوریه؟ همه به خودشون می گن مسلمون حالا جالب توجه اینجاست که فقط از مسلمون بودن فقط 17رکعت نماز خووندنشو بلدن و دیگر هیچ!

یعنی فقط مسلمون بودن به این نماز خووندنه؟مگه خدا نگفته که اگه مسلمونی از حال همسایه خودش خبر نداشته باشه و اگه تا چند تا کوجه اونور تر یکی گرسنه بخوابه اون مسلمون نیست؟ مگه خدا نگفته اگه مسلمونی پشت سر مسلمون دیگه غیبت کنه مسلمون نیست؟ مگه خدا نگفته نماز فقط ستون دینه و بقیه دستورات اسلام مثلا حجاب  در حد خودش خیلی مهمه و مسلمون کسیه که همه اینا رو قبول کنه و انجام بده؟ مگه خدا نگفته...؟ پس من که الان دور خودم یه مسلمون واقعی هم نمیبینم همه فقط اسمشونو گذاشتن مسلمون فقط دارن خودشونو گول می زنند و شهامت اعتراف به این که فقط اسمی مسلمون هستن رو ندارن اگه بهشون هم بگی بهشون بر می خوره... مثلا مامان خودم فقط به این می باله که نماز می خوونه  نماز مستحب می خوونه روزه می گیره و... ولی مسلمون بودن فقط همینه؟ مامانو بیشتریا اسلام بدون حجاب رو قبول دارن فقط انگار حجاب اینه که آدم تو خیابون روسری بذاره یا یه مانتو بپوشه بقیه جاها چی؟ این مردای تو مهمونی نا محرم نیستن؟

 من بجز مادر بزرگم و مادر مادربزرگم هیچ مسلمون دیگه ای ندیدم واقعا هم به این دو نفر ایمان دارم چون بهم اثبات شده با چیزایی که دیدم! ولی بقیه هرکی بگه مسلمونه باید بزنه به...

اگه این اسلام من نمی خوامش مهم اینه که آدم خدا رو خوب بشناسه و تو این دنیا ممنونش باشه  هر روز یادش کنه پس من اگه زرتشتی بشم شاید بیشتر دستورات خدا رو انجام بدم چون هنوز یه زرتشتی بد ندیدم ولی اونچه که فراوونه مسلمونه بد!!   آخه این چه خداییه که اینطوری با اسمش بازی می کنن؟ این بازیه خدا با بنده هاشه یا بازی بندهاش با خداست؟...!!!

 


 

دیروز مثه همیشه بازم من و مامان سر نماز خووندن بحث داشتیم که مامان گفت:" این همه درس می خوونی که چی؟ وقتی اینقد حالیت نمیشه که باید نماز بخوونی پس دیگه تا زمانی که نماز نمی خوونی حق نداری درس بخوونی از امروز هم دیگه هیچ کلاسی حق نداری بری"

غروب کلاس عربی داشتم و طبق گفته مامان من کلاس نرفتم و...

شب موقع شام:

مامان:"تو امروز کلاس عربی نداشتی چرا نرفتی؟" من:" خودت گفتی تا موقعی که نماز نمی خوونم حق ندارم هیچ کلاسی برم" تا آخر شام مامان هی گفت: آره دیگه نماز نمی خوونی که گستاخ شدی اگه نماز می خووندی اینقد در مورد درست بی عار نبودی ووو...

منم هیچی نگفتم فقط داشتم به این فکر می کردم یعنی مامان دروغ گفت؟ وقتی داشتم می رفتم تو اتاقم به مامان گفتم

:"من که نماز نمی خوونم اینقد راحت دروغ نمی گم و حرفمو عوض نمی کنم ولی تو که نماز می خوونی چی؟"

 

 ๑ღ♥ღ๑๑ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ღ♥๑ღ♥ღ๑๑ 

 

بچه ها بعد دو هفته فکر کردنو کتاب خووندن (البته با توجه به نظرات مخصوصا نظرات تورنادوی عزیز) یه چیزیو فهمیدم اینکه: خدا هست... خدا همه جا هست این ما هستیم که هیچ جا نیستیم بودنه ما یه توهینه به بودن... بودن ما یه توهمه - توهم!! ... من حس می کنم جسمم واسه روحم کوچیکه روحم داره جسممو متلاشی می کنه بودنم می خواد تحقق پیداکنه... شما ها کتابهای پایلو کوییلو رو خووندین؟ کتابه ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد رو خوندین؟ من دارم چی می گم؟؟ اصلا این چند روزه حالم خوب نیست ... یکی کمکم کنه... به کمکه یکی نیاز دارم که درکم کنه ولی هیچکیو ندارم که منو بفهمه این همه آدم دورمو گرفته این همه دوستای خوب پدرومادر خوب ولی حرف منو نمی فهمن بهم می گن سعی کن مثه بقیه عادی فکر کنی عادی زندگی کنی... ولی من یکیو می خوام که علاوه بر اینکه دوستم داشته باشه بتونه حرفامو با تموم وجودش لمس کنه بفهمه که من چی می گم... ای خداااااااااا....... نمی فهمم تو ذهنم چه خبره و نمی دونم دارم چی می گم . داغونم.

 

+ ثبت یادگار در 87/04/17ساعت 12:37 دست نوشتهs@gh@r |


 دلم نمی خواست بره ولی اتفاقی افتاد که نباید می افتاد...


بالاخره تابستون شروع شد!!! امیدوارم تابستونه خوبی باشه... من یکی که این مدت امتحانا خیلی بهم سخت گذاشت... وای فکر کنم سختی هنوز تموم نشده آخه هفته ی دیگه باید کارنامه بگیرم...وای !! چه مصیبتی!!

                       

                          ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

.

و خدا خر را آفرید

  و به او گفت

: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از

زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد

. و همواره بر

پشت تو باری سنگين خواهد بود

. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و

پنجاه سال عمر خواهی کرد

.

خر به خداوند پاسخ داد

: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری

همچون من عمری طولانی است

. پس کاری کن فقط بيست سال زندگی کنم. و خداوند

آرزوی خر را برآورده کرد

.

و خدا سگ را آفرید

و به او گفت

: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان

خواهی شد

. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی

کرد

. تو یک سگ خواهی بود.

سگ به خداوند پاسخ داد

: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من

فقط پانزده سال عمر کنم

.

و خداوند آرزوی سگ را برآورد

.

و خدا ميمون را آفرید

و به او گفت

: تو یک ميمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای

سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بيست سال عمر خواهی کرد

.

ميمون به خداوند پاسخ داد

: بيست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال

عمر کنم

.

و خداوند آرزوی ميمون را برآورده کرد

.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید

و به او گفت

: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمين. تو می

توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگيری و بر تمام

جهان تسلط داشته باشی

. و تو بيست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت

: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمی برای

زندگی است

. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ

نخواست زندگی کند و آن ده سالی که ميمون نخواست زندگی کند، به من بده

.

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد

.

و از آن زمان تا کنون

انسان بيست سال مثل انسان زندگی می کند

.....

و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و

مثل خر بار می برد

...

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی

می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد

.

و وقتی پير شد، ده سال مثل ميمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر

می رود و سعی می کند مثل ميمون نوه هایش را سرگرم کند

.

 

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست

 

                ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

+ ثبت یادگار در 87/03/28ساعت 12:59 دست نوشتهs@gh@r |


           عشق واقعی
   
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرنمازش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي ؟ مجنون با خنده گفت ، من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي ؟

                

                          

 

تفاوت ديدگاه سگ و گربه نسبت به انسان: 

سگ: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه. باهام مهربونه و بازي مي کنه . اون بايد خدا باشه! گربه: اون به من غذا و آب مي ده . برام جاي خواب درست مي کنه . باهام مهربونه و بازي مي کنه . من بايد خدا باشم!

 

                               

میدونی چرا هر وقت دلت میگیره گریه میکنی آروم میشی؟   

ون اشکهاي سردت قبل از اينکه از مجراي چشم سرازير بشه يه سري به قلبت مي زنه . بعد قلبت که خيلي داغه حرارتشو مي ده به اشکات و اشکات گرم مي شن. اونوقت اشکات هم سرما شو نو مي دن به قلبت. اينجوريه که اشکات گرم مي شن و قلبت سرد

 

                              

 

 دلیل رفتن

بهانه هایت برای رفتن بچه گانه بود                                                                                             چه بی قرار بودی که زودتر بروی از دلی که بی اجازه واردش شده بودی                                                    

رفتنت را پذیرفتم با همه ی بهانه های ریز و درشت                                                                             

هیچ گاه نخواستم دوباره برگردی، چون...                                                                                         

غروب روزی که رفتی و ترکم کردی پشت کامیونی خواندم:

                             "برگ از درخت خسته می شه پاییز بهونه است..."

                   ————***——————————$$$————————***——————

                          

 

گاهی یاد خاطره ها تار و پودم وجودمو پاره میکنه:                                                                                                                      نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت.

نخستین سلامی که بر جان ما شعله افروخت.

نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد...

پر از مهر بودی؛ پر از نور بودم؛ پر از شوق بودی؛ پر از شور بودم...

                                    چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

                                    چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم.

من و تو ندانسته, دانسته، رفتیم ، رفتیم و رفتیم...

تو گفتی که به سر منزل آرزوها رسیدیم

ار آن روزها آه عمری گذشته است...

                                  من وتو دگرگونه گشتیم...

                                   دنیا دگرگونه گشته است...

                                  در این تیره شبهای غمگین که دیگر،

                                  ندانی کجایم ندانم کجایی...

چو با یاد آن روزها می نشینم...

چو یاد تو را پیش روی می نشانم.

دل جاودان عشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم...

و سرشکی به همراه این بیت ها می چکانم...

(فریدون مشیری)

 

 

                                                       $@g(-)@!2

 

 

                        

+ ثبت یادگار در 87/02/25ساعت 13:54 دست نوشتهs@gh@r |


یادم میاد:

  وقتی بچه تر بودم یه باری که داشتم با دختر خاله ام که اسمش نگین ویک سال از من بزرگتر بودتو حیاط خونه مون بازی می کردم آخرای بازی وقتی من زمین خوردم وقتی که لجم گرفته بود اونو مقصر دونستم و م سرش داد زدم اون طفلک به گریه افتاده بود منم که انگار اشکاشو نمی دیدیم بیشتر سرش داد می زدم و جلوی همه ضایعش می کردم.

  یه کم که گذشت با گریه بهم گفت: ساغر تو خیلی سنگدلی واقعا که مگه من چیکارت کرده بودم؟ بهم گفت: تو اصلا احساس نداری اصلا مهربون نیستی اگه بودی اینکارو نمی کردی که بابام دعوام کنه...

منم گفتم: دروغ نگو بدجنس تویی نه من؛ من هم مهربونم هم دلسوز همه رو هم دوست دارم...

اون(نگین) بهم گفت: می شه بگی تو زندگیت چه کسایی رو دوست داری؟ اگه بدونی یکی خیلی دوست داره باهاش چطوری رفتار می کنی؟

من گفتم: من هر کی که دوستم داشته باشه رو دوست دارم؛ اگه هم کسی منو خیلی دوست داشته باشه قول می دم منم از اون بیشتر دوستش داشته باشم هیچ وقت ناراحتش نکنم باهاش خیلی مهربون رفتار می کنم نمی ذارم هیچ وقت غمگین باشه و...

اون(نگین) گفت: ولی من اینطوری فکر نمی کنم چون تو خیلی بدجنس و لوس هستی تو اصلا بلد نیستی کسیو دوست داشته باشی...تو فقط بلدی دل همه رو بشکونی...    من گفتم: حالا می بینیم که سنگدل کیه...

فردای اون روزوقتی اونا(خا له ام و خانوده اش) داشتند از ساری به سمت تبریز (آخه تبریز زندگی می کردند) حرکت می کردندوقتی داشتم با نگین خداحافظی می کردم می دونستیم که تا تابستونه سال بعد همدیگرو نمی بینیم نگین بهم گفت: ساغر قول بده دیگه کسیو از خودت ناراحت نکنی و با همه مهربون باشی.

منم گفتم: باشه قول می دم ولی تو هم باید قول بدی دیگه زیاد گریه نکنی!باشه؟

اون گفت:باشه اگه بفهمم باز کسیو ناراحت کردی دیگه باهات حرف نمی زنم....

اون روز اونا به سمت تبریز حرکت کردندو دیگه هیچ وقت بر نگشتند دیگه نگین رو هیچ وقت ندیدم و نمی تونم تا قیامت هم ببینمش...

الان که سالها از اون روز می گذره تازه فهمیدم که حق با اون بود اون منو بهتر از خودم می شناخت اون راست می گفت من یه آدم بدجنس و خودخواه و بی عاطفه هستم من نتونستم به قولی که بهش دادم وفادار بمونم اونم اینو خوب می دونست ولی اون... اون خیلی به قولش وفادار بود اون تنها کسی بود که من دیدم اینقدر به قولش وفاداره..نگین رو قولش وفادار موند دیگه هیچ وقت گریه نکرد آخه دیگه زنده نبود که گریه کنه همون روزکه اون قولو بهم داد 6ساعت بعدش از دنیا رفت.الان هم ازنگین و خانواده اش 5تا سنگ قبر باقی مونده... ایکاش یه بار دیگه می دیدمش تا بهش بگم حق با اون بود من خیلی بی عاطفه و نامردم من فقط بلدم دل کسایی که دوستم دارند رو بشکنم ایکاش می دیدمش تا ازش عذرخواهی کنم که نتونستم سر قولی که بهش دادم بمونم...شاید واسه اینه که دیگه باهام حرف نزد اون رو این قولش هم وفادار موند گفته بود اگه کسیو ناراحت کنم دیگه باهام حرف نمی زنه حتما واسه اینه که حتی یه بار هم به خوابم نیومد... ای کاش یه بار دیگه می دیدمش تا ازش بپرسم: اگه یکیو خیلی دوست داشتم و اونم دوستم داشت باید باهاش چطوری رفتارکنم؟... امیدوارم از اینکه همیشه زیر قولی که بهش دادم زدم منو ببخشه...

                          

                                                                                          (روحش شاد)

 

+ ثبت یادگار در 87/01/24ساعت 9:35 دست نوشتهs@gh@r |


.Our Prayers and Best Wishes for your Persian New Year NowRuz.

.و بازهم زمان گذشت زمان گذشت و ساعت فصلها 4بار نواخت ...4 بار... بهار...تابستان...پاییز...زمستان... وحالا می رود تا بار دیگر بنوازد...بنوازد تا آمدن بهار را نوید دهد...بهار...سال جدید...زندگی دوباره...

آره حالا آواز پرندگان؛ چهچه بلبلان؛ فریاد حیوانات؛ صدای دلنواز باد؛ رقص جوانه های سبز درختان با ملودی طبیعت همه و همه همصدا فریاد می زنند:"بهار آمد بهار آمد شادی و محبت آمد"...طبیعت و آسمان ها که دلشون می خواد همیشه همه شاد باشن و همه جا سرسبز باشه در شیپور خود می دمند:"حراجییه...زمین پاشو بیا که برات بهار آوردم...بیا زمین که بهارمو حراج زدم"... زمین هم که دیگه از زمستون و سرما و غمش خسته شده فریاد می زنه:"بیا طبیعت که خوش اومدی بیا منم زمستونمو با همه غمش بهت می فروشم تا ببریو توی سیاهچاله هات دفن کنی  زودتر بیا که مولکولهام تو سرمای زمستون یخ زدن"...طبیعت هم از آسمون کمک می گیره و اسمون با ابرهای بزرگش با یه دم زمستون رو از زمین می گیره و با خودش می بره اونوقت با یه نسیم با یه نظر با یه تبسم با یه باز دم بهار رو تو وجود زمین پخش می کنه... همه شاد می شن ابر ها و نسیم شروع به نواختن ملودی زیبای بهار می کننن وعطر و صفای اونو پخش می کنن پرنده ها حیوانات و آدم ها مست از عطرو باده ی بهار...پرنده ها توی آسمون با ملودی نسیم می رقصن درختها براشون دست می زنن آدما با خنده هاشون جشن پرنده هارو کامل می کنن رودها عرق پرنده ها رو جمع می کنن و به پای گلها می ریزن و گلها با یه لبخند زمین رو گلستان می کنن...بهار آمد...

اونوقته که زمستون با یه کوله بار شرمندگی از اینکه همه از اون بدشون می آد کمکم زمینو ترک می کنه...ولی هیچکس نمی دونه که زمستون هم سرما و غمو دوست نداره ولی چیکار کنه که آخه زمستون هم دلش می خواد مثه بهارو تابستون شاد باشه ولی از بس غم و غصه و اندوه داره که نمی تونه...تا بحال شده تو یه شب زمستون یه نگاه به آسمون بندازین آسمونی که مثه یه ایینه دل زمستون رو بازتاب می کنه دیدین چقدر قرمزه؟ اون همون دل زمستونه که از بس غصه داره تو خودش خون گریه می کنه...ولی همتون توی شادی خودتون توی خریدهای عیدتون گم شدین آیا هست کسی که اینو بفهمه؟تابحال به گریه زمستون دل پر خونش؛ زوزه ی پر دردش؛ هاهای غریبش توجه کردین؟ بازهم زمستون داره با سرافکندگی اینجا رو ترک میکنه آیا باهاش خداحافظی کردین و به دردودلش گوش دادین؟نه همتون فکر سال جدید و بهارخودتون هستین..

ولی امسال زمستون از همه ی سالها توی این سی سال پرغم تر بود کسی پرسید چرا؟امسال زمستون هم داره میره ولی امیدوارم منو هم با خودش با غم خودش ببره دلم می خواد تو یه غروب زمستون بمیرم تا دیگه غم طبیعتو یعنی زمستون بعد با خاطره هاشو نبینم...

اینموقع هاست که حاجی فیروز می پره تو کوچه ها و... ولی الان دیگه از حاجی فیروزو نوروز خان و اون سیاه بازی ها خبری نیست دیگه کلاس مردم بالا رفته و اونارو نمی پسندن اینم از نمونه ها فقر فرهنگی...شاید اینم یکی از دلایل ناراحتی زمستونم باشه...

 

                

                                 Norooz Greetings, NoRuz Greeting Cards, NowRooz Greetings

سال جدید مبارک براهمتون دعا می کنن سالی بدون غم و مملو از شادی و هیجان داشته باشین....

                            ......سال نو مبارک......

            Our Prayers and Best Wishes for your Persian New Year NowRuz

 

+ ثبت یادگار در 86/12/26ساعت 21:53 دست نوشتهs@gh@r |


 

  ...14روز از 14 روز پیش گذشته...شاید 14 روز برای فراموش کردن کافی باشه. شاید صحبت از روزهای قبل از این 14 روز درست نباشه....

 کاش هیچ وقت بزرگ شدنی در کار نبود... کاش هنوز هم می شد مثه همون بچگی ها رفتار کرد... شاید2 ماه و 14 روز پیش فکر می کردم که این بازی هم مثه بازی های دوران بچگیمه مثه اون خاله بازی ها که همش با همه قهر میکردم و دلم می خواست تنهایی بازی کنم دلم می خواست همه دوروبرم باشن باهام بازی کنن ولی وقتی نوبت به من می رسه هیچکی رو بازی ندم و تنهایی با عروسکام توی دنیای خودم بازی کنم ولی یه کم که می گذشت دلم واسه بقیه تنگ می شد اونم خیلی زیاد از بازی هام میومدم بیرون و دوباره می رفتم پیش بقیه و با اونا بودم ولی بازم بعد از چند دقیقه از اونا خسته می شدم و دلم می خواست بازم تنها باشم ولی می دونستم که اگه بازم دلم واسه بقیه تنگ شه می تونم برگردم پیششون و بازیمو با اونا ادامه بدم...و این اتفاق بارها تکرار می شد..

ش...ولی خوب آدما که بزرگ می شن بازیهاشون هم باهاشون رشد می کنه و بزرگتر می شه... شاید اونچند ماه و 14 روز پیش فکر می کردم بازم مثه بچگی هام می تونم از پیشش فرار کنم و برم تو تنهایی خودم باشم فکر می کردم که بازم هروقت از این تنهایی خسته شدم می تونم این بازی رو ورق بزنم و دوباره باهم بودن رو شروع کنم...فکر می کردم این بازی این تنهایی هم مثه یه خواب تلخ سریع تموم می شه و من وقتی از خواب بیدار می شم که آب از آب تکون نخورده...ولی اینبار اشتباه کردم یادم نبود که بزرگ شدم و دیگه از اون بازیهای بچگانه خبری نیست یادم نبود این دفعه بازی با همیشه فرق می کنه این دفعه بازی رو تموم کردم بدون اینکه گلها رو توی مسیر بکارم تا مسیر برگشت رو گم نکنم...وقتی بخودم اومدم که آب از آب تکون خورد اونم چه تکونی که مثه یه موج عصبانی محکم بهم کوبید و بهم یاد آوری کرد دیگه از زمان بازی های بچگانه خیلی گذشته...ولی ای کاش آدم می تونست گذشته و آینده رو تغییر بده همش می گن ادم باید از اتفاقات گذشته درس بگیره عبرت بگیره...ولی من چه عبرتی می تونم بگیرم؟؟شاید اینکه اگه یکیو خیلی دوست داری ممکنه لحظه ای برسه که فکر کنی می تونی فراموشش کنی یا اینکه دیگه برات مهم نیست و تصمیم می گیری بزور احساست خودتو تو خودت بکشی و به خودت نشون بدی که دوستش نداری ولی این تصمیم غیر ممکنه.. این فکر که می شه احساسات رو نا دیده گرفت اینکه می شه آدم به خودش دروغ بگه و اینکه بخواد بزور یکی رو فراموش کنه یه فکرپوچه اونم بطور کامل چون لحظه ای می رسه که باورت می شه که داری بخودت دروغ می گی و احساست هنوز پابرجاست اونم محکم تر از قبل تازه می فهمی در حق خودت چه خیانتی کردی... و حالت از خودت بهم می خوره ..حالا شاید تا این حد هم رمانتیک نباشه ولی واقعا اون لحظه ای که آدم می فهمه همه ی تلاشش برای فراموش کردن بی نتیجه است واقعا آدم دلش می خواد بکوبه تو سر خودشو بگه: آخه بدبخت به چی فکر می کردی اینکه آره یه روز یکی رو دوست داری و یه روز هم خیلی راحت مثه یه پفک دلتو می زنه و می تونی بندازیش دور؟؟ ای خاک بر سرت که بخودت هم دروغ می گی...اره خوب حالا شاید بقیه چیزیای دیگه بگن ولی من اینارو گفتم...لپ کلام اینکه آدم هیچ وقت نمی تونه پا رو احساسش بذاره این یه خیاله باطله...

امیدوارم اونم از این خاطره های تلخ یه درسی بگیره اینکه هیچ وقت دنبال آدم مغروروبیخود و بچه ای مثه من نره یا اینکه زیادی به کسی رو نده... ولی یه چیزی رو واقعا از ته قلبم از خدا می خوام اونم اینکه حرفای بدی که اون شب بهش زدم فراموش کنه...آخه خدا جونم خودت بگو ما اونقد باهم خاطره داشتیم که دلم می خواد اگه اگه اگه یه موقعی معجزه ای شد و یاد من افتاد حداقل از بین اون همه خاطره فقط حرفای اون شبم یادش نیاد من اون شب عصبی بودم یه چیزی گفتم بعدشم که به اندازه کافی عذر خواهی کردم خدایا ازت می خوام اگه یه چیز کوچیک از من یادشه اون فقط حرفای اون شبم نباشه من دختر بی ادبی نیستم ولی اون شب از خودم ناراحت بودم چیزایی که باید به خودم می گفتم اشتباهی صفتهای خودمو به اون نسبت دادم...خدایا خواهش می کنم اون شب لعنتی رو از یاد منم ببر... ولی شاید هم اصلا فراموشم کرده باشه  آخه قرار بود اون آهنگشو بهم بده ما الان با هم نیستم ولی یه موقعی که دوست هم بودم پس چرا آهنگو بهم نداد؟؟؟

فکر کنم باز پرحرفی کردم می گن دعای بچه ها زود مستجاب می شه منم فکر کنم با این کارایی که می کنم اینقد بچه هستم که خدا دعامو قبول کنه دعایی که واقعا از ته قلبم می کنم خدا جونم ازت می خوام همیشه موفق باشه هیچ وقت غمگین نشه درساشو خوب بخونه توی زندگیش آدم بزرگی بشه هیچ وقت محتاج کسی نشه دیگه کسی پیدا نش که قلبشو بشکونهخدای من خودت مواظبش باش...

                                                                                                    آمین...

آدم پشیمان 2بار اشتبه می کنه یه بار که به بدبختی تن می دهد بار دوم زمانی که در پشیمانی عمل خویش می ماند.....(لوییس مترلینگ)

اینو گفتم که کسی فکر نکنه من از کار خودم پشیمونم...

 

 راستی می خواستم بگم من آهنگو می خوام...

 

+ ثبت یادگار در 86/12/19ساعت 14:40 دست نوشتهs@gh@r |


همه می پرسند:

     چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

     چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

     چیست در بازی آن ابر سپید؟
     چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

      چیست در کوشش بی حاصل موج؟

       که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

                                من نه نب ابرنه به آب نه به برگ

                                 نه به این آبی آرام بلند

                                  من به اینها نمی اندیشم

                                 همه را می شنوم می بینم

                                    من به اینها نمی اندیشم

                                                       من به تو می اندیشم

                                                         ای سراپا همه خوبی

                                                          من به تو می اندیشم

                                                           همه وقت همه جا

                                                           من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

                                                           تو بدان اینرا تنها تو بدان

                                                                     تو بیا....

                                                                              تو بمان با من...

                                                                                             تنها تو بمان...

                                                                       جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

                                                                        من فدای تو بجای همه گلها تو بخند

                                                                       تو بخواه...پاسخ چلچله ها را تو بگو...

                                                                        قصه ابر هوا را تو بخوان...

                                                                       در دل ساغر هستی تو بجوش

                                                                     من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی

                                                                      اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...

+ ثبت یادگار در 86/12/19ساعت 14:37 دست نوشتهs@gh@r |


فکر کنم نامریی کردن اجسام یک رویای قدیمیه که همه ما آرزوشو داریم مطلب جالبیه نخونی ضرر کردی ادامه ی مطلب رو هم سعی کن بخوون                                                                             

يك محقق ايراني در دانشگاه پنسيلوانيا به كمك يكي از همكارانش ، نشان داده است كه مي توان با استفاده از پرتوهاي پلاسمايي اجسام را نامريي كرد.
محققان دانشگاه توكيو نيز بر روي نوعي پارچه تحقيق مي كنند كه بر همين مبنا عمل استتار را انجام مي دهد: در داخل اين پارچه دانه هايي نظير رشته تسبيح كار گذارده شده كه مي تواند صحنه اي را كه برروي آن تابانده مي شود منعكس سازد و جسمي را كه اين پارچه بر آن پوشانده شده نظير بدن آفتاب پرست به رنگ محيط درآورد و به اين ترتيب آن را نامريي سازد.
محقق ايراني و همكارش با انجام محاسباتي نشان داده اند اجسام كروي يا استوانه اي كه با اين قبيل سپرها پوشيده شوند، عملا نور بسيار كمي از خود بازمي تابند. در عمل زماني كه اين اجسام در معرض نور مريي قرار داده مي شوند، نوري كه از آنها به چشم مي رسد آنقدر اندك است كه عملا ديده نمي شوند.
يك محدوديت اين فناوري آن است كه هر سپر مخصوص تنها براي يك طول موج خاص كار مي كند و به عنوان مثال جسمي كه در زير نور قرمز غيرقابل رويت شده اگر تحت پرتوهاي به رنگ سبز يا آبي قرار گيرد قابل مشاهده خواهد بود. نكته ديگر آنكه سپر نامريي كننده زماني عمل مي كند كه طول موج با تابيده شده نزديك ابعاد خود جسم باشد. به اين ترتيب در مورد نور مريي، از اين سپر تنها براي مخفي كردن اجسام ميكروسكوپي مي توان استفاده به عمل آورد. اجسام بزرگتر تنها هنگامي از ديد پنهان مي شوند كه پرتوهاي با طول موج بلندتر به آنها تابيده شود. بنابراين با اين فناوري نمي توان افراد يا خودروها را نامريي كرد.


ادامه مطلب
+ ثبت یادگار در 86/11/29ساعت 17:18 دست نوشتهs@gh@r |


کسی می خواد در مورد ضد ماده ها (پاد ماده) چیزی بدونه؟؟؟ من خودم الان خیلی وقته گیر این ماده و ضد ماده هستم هنوز هم درست نفهمیدم کسی اگه چیز بیشتری می دونه به منم بگه...

ضدماده

ما انسانها و هر آنچه در اطراف ماست از موجودات زنده زمين و سيارات ، خورشيد و ديگر ستارگان ، همه از ماده ساخته شده‌ايم. اما با تصور وجود يك جهان ديگر كه مانند تصوير آينه‌اي جهان كنوني ما باشد، چه احساسي به شما دست ميدهد؟ البته وجود چنين جهاني پذيرفته نيست. با اين حال جهان ذرات زير اتمي (الكترون ، پروتون ، نوترون ، ...) چنين همتايي دارد و هر يك از اين ذرات براي خود همتايي در آن جهان دارند كه به اصطلاح پاد ذره آن ذرات مينامند.
اگه می خوای بیشتر بونی یه سر به ادامه مطلب بزن....


ادامه مطلب
+ ثبت یادگار در 86/11/29ساعت 17:9 دست نوشتهs@gh@r |


با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورتگري...
▪ سيف فرغاني
تصور كنيد كه در خيال‌پردازي و ملغمه‌اي از سنت و تجدد، براي هر يك از شكلك‌هاي ياهو يا همان Emoticons شعري متصور شد! براي هر شكلك يك بيت آورده شده است. ببينيم چه مطايبه‌اي از كار درمي‌آيد:
---------------- 
ز جان شيرين‌تري اي چشمه‌ي نوش

سزد گر گيرمت چون جان در آغوش
○ نظامي
---------------- 
 

لبخند معاوضه كن با جان شهريار
تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت
○ شهريار
---------------- 
 

چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيرون است
○ حافظ
---------------- 

به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا!
كه اين دو فتنه به هم مي‌زنند دنيا را
○ شهريار
----------------
 

گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغي بسطامي
----------------
 
ما را همين بس است كه داريم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست
○ عبيد زاكاني
---------------- 
آخرالامر گل كوزه‌گران خواهي شد
حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني
○ حافظ
---------------- 
 

من چون نزنم دست كه پابند مني
چون پاي نكوبم كه توئي دست‌زنان

---------------- 
 

رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني
○ انوري

اگر می خواین بقیه شکلک ها رو ببینین یه سر به ادامه ی مطلب بزنین بدک نیست خیلی جالبه... 


ادامه مطلب
+ ثبت یادگار در 86/11/29ساعت 16:57 دست نوشتهs@gh@r |


 

اگه به ایرانی بودن خودت اهمیت میدی مطلب رو تا آخر بخوون...خواهش می کنم

روز ولنتاین در قرون وسطا در اروپا شکل گرفته...موقعی که کلیسا اجازه ی ازدواج دخترها و پسرها رو نمی داد... در اون زمان یک کشیش بنام کشیش ولنتاین در یکی از کلیساها بطور پنهانی دختر و پسرهایی که همدیگرو می خواستن به نامزدی هم در می آورده... تا بالاخره کلیساها و دیگر کشیش ها و پاپ متوجه کار این کشیش شدند  و تصمیم می گیرند اونو بجرم سرپیچی از کلیسا در 14فوریه اعدام کنند کشیش ولنتاین به جرم رسوندن عشاق بهم و جلوگیری از نابودی نسل انسان اعدام شد از اون زمان به بعد روز 14فوریه روز دوستی و عشق روز ولنتاین نام گذاری شد...

حالا این یه رسمه مسیحیه به ما ایرانی ها هیچ ربطی نداره...اینو می دونستین که ایرانی ها هزاران سال قبل از اروپاییان روز عشق و دوستی داشتند..؟؟

روز 29بهمن روزامشاسپندان نام داره که روز محبت و دوستی ایرانی ها از زمان زرتشت و هخامنش است...از زمان هخامنش تا قبل از ورود اسلام به ایران ایرانی ها همه سال این روز رو جشن گرفته و به کسی که دوستش داشتن بعنوان یادگاری هدیه می دادند...ولی اسلام با ورودش به ایران تمام رسم و رسمو ما رو از بین برد...حالا بیاین تا یه بار دیگه رسوم هصیل خودمون رو زنده کنیم..در ضمن اروپاییها روز ولنتای رو از ایرانیها کش رفتن.

اگه می خواین روز ولنتاین رو با کسی که دوستش دارین جشن بگیرین بهتره که به اصلتون برگردین و روز 29بهمن رو جشن بگیرین...

لطفا کوتاهی نکنین تا جایی که می تونین به بقیه هم بگین تا بقیه هم به اصالتشون پی ببرن

پیشاپیش 29بهمن روز امشاسپندان بر همه ی کسایی که دوستشون دارم مبارک...                                       

                                                            

+ ثبت یادگار در 86/11/24ساعت 14:17 دست نوشتهs@gh@r |


عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                                عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                  عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

                                   عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعني هرچه بيني عکس يار

                                     عشق يعني ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعني در فراقش سوختن

                 عشق يعني لحظه هاي التهاب

        عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

 عشق يعني با پرستو پر زدن

         عشق يعني آب بر آذر زدن

                   عشق يعني سوز ني آه شبان

                            عشق يعني معني رنگين کمان

                                     عشق يعني با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعني خون لاله بر چمن

                                      عشق يعني شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعني رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعني يک تيمم يک نماز

          عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون احسان پا به راه

       عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعني بيستون کندن به دست

                        عشق يعني زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعني همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعني قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعني يک شقايق غرق خون

                       عشق يعني درد ومحنت دردرون

              عشق يعني يک تبلور يک سرود

   عشق يعني يک سلام و يک درود

           عشق يعني جام لبريز از شراب

                    عشق يعني تشنگي يعني سراب

                            عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                    عشق يعني ياد يک روياي نرم

                                        عشق يعني غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعني حلقه هاي بي حساب

                          عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                

عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                                عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                  عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

                                   عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعني هرچه بيني عکس يار

                                     عشق يعني ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعني در فراقش سوختن

                 عشق يعني لحظه هاي التهاب

        عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

 عشق يعني با پرستو پر زدن

         عشق يعني آب بر آذر زدن

                   عشق يعني سوز ني آه شبان

                            عشق يعني معني رنگين کمان

                                     عشق يعني با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعني خون لاله بر چمن

                                      عشق يعني شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعني رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعني يک تيمم يک نماز

          عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون احسان پا به راه

       عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

               عشق يعني بيستون کندن به دست

                        عشق يعني زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعني همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعني قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعني يک شقايق غرق خون

                       عشق يعني درد ومحنت دردرون

              عشق يعني يک تبلور يک سرود

   عشق يعني يک سلام و يک درود

           عشق يعني جام لبريز از شراب

                    عشق يعني تشنگي يعني سراب

                            عشق يعني حسرت شبهاي گرم

                                    عشق يعني ياد يک روياي نرم

                                        عشق يعني غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعني حلقه هاي بي حساب

                          عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

                  عشق يعني آخــرخط بهـشــت

         عشق يعني گم شدن در لحظه ها

      عشق يعني حسرتت پاينده باد

 عشق يعني گم شدن در لحظه ها

       عشق يعني حسرتت پاينده باد

                                   

+ ثبت یادگار در 86/11/18ساعت 17:24 دست نوشتهs@gh@r |