بلبل چشم به عاشق شیدا دوخته بود؛ آخر دید که این نغمه سرای زبردست هم بدرد خویش گرفتار است ناله ای اسرار آمیز بر کشید و نظری به غنچه ی گل زیبابش انداخت که گلبرگهای لطیفش در این مدت پلاسیده شده بود.
آنگاه جوان را گفت:پسرک تو هرچه نغمه سرایی کنی سرانجام گلت بدیگری دل می بازد و چون گل من در د امن دیگری می افتد و آنجا پلاسیده و فنا می شود.
جوانک متوجه باش که از شدت دلباختگی چون من به دست خود گلت را در دامن دیگری ننشانی و در گوشه بزم عشرت او حقیرانه چون من ننشینی...!!!
"مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند"
چه قدر بچه ها دلشون پاکه چقدر مهربون و بی ریاکار می کنن....پس چرا هر کی که بزرگ می شه اینقدر بد می شه؟؟ چرا دیگه بزرگترها بی ریا محبت نمی کنن؟؟؟چرا ما بخاطر نشکستن غرورمون دل بقیه رو می شکونیم؟؟ چرا تا زمانی که کسی واسمون منفعت نداره قدرشو نمیدونیم چرا هیچ وقت قدر کسایی که پیشمون هستند رو نمی دونیم که وقتی از دستشون دادیم باید براشون عزا بگیریم و گریه کنیم؟؟؟چرا من و تو نباید قدر همو وقتی با هم بودیم می دونستیم و حالا که همدیگر رو از دست دادیم برا هم عزیز شدیم؟؟؟ چرا باید فقط تو شادی یکی شریک شیم ولی وقتی غم داره تنهاش بذاریم؟؟؟ چرا حاضر نیستیم غم و ناراحتیه یه دوست رو با جان و دل بخریم؟؟؟چرا؟
آخه کجاس پس اون همه انسانیت ، محبت ، دوستی ، مهربونی و ....چرا ما انسانیتمون رو تو دوران کودکی مون جا می ذاریم؟؟؟چرا مهربونی رو با دنیای قشنگش به دست دوران کودکی می سپاریم و تو گذر زمان گمش می کنیم؟؟؟؟ من نمی تونم شاعرانه از محبت حرف بزنم چون بلد نیستم چون هنوز تو این دنیا محبت بی محنت ندیدم چون هنوز محبت خالصانه ندیدم چون هنوز نمی دونم کجا می تونم محبت پیدا کنم چون هنوز نمی دونم محبت بی بها چقدر می ارزه چون هنوز نمی دونم صفای سینه که میگن کجاست چون هنوز جز مهربونیه مادر و پدر هیچی از مهربونی ندیدم .....
.........محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد............
.........به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه می خواهد.......
در دادگاه عشق...قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان. قاضی نامم را
بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و پسمحکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه ی دار
از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم :به تو بگویند... دوستت دارم
![]()
![]()
![]()
با بودنت دنياي من رنگي تر از هميشه ست**قلب تموم آدماش از جنسي مثل شيشه ست**با بودنت رنگين کمون يه رنگ اضافه داره**رنگي که زيباييش تو را تو ذهن من مي ياره**با بودنت تو گلخونه هيچ گلي کم ندارم**هيچ گلي اونجا نميخوام وقتي تويي کنارم**با بودنت شعرهاي من معنايي تازه دارن**گلهاي اطلسي برام شکلي دوباره دارن**با بودنت دلم ميخواد که از سينه جدا شه پر بکشه به سمت تو تو راه تو فدا شه
![]()
![]()
![]()
بگذار که در حسرت ديدار بميرم... در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم...
ویولنم را بی تو بر شانه ام می گذارم و سرخوش از عشقت نواي خاموش قلبم را مينوازم تا شايد نسيم صدايم را به تو برساند ....و باز تو را به ياد قلب سوخته ام بيندازد ..........می نوازم...و با تمام توان می نوازم آهنگی پر از سوز و اشک می نوازم آهنگی که راه بغضم را باز کند آهنگی که اشک همه را جاری سازد آهنگی که سوزش دل همه را بسوزاند آهنگی که غمش در دل همه رسوب کند آهنگی که عشق تو را زنده کند آهنگی که مرا با خود از این زمین خاکی دور کند آهنگی که روح مرده ام را صیقل دهد آهنگی که وجودم را به اشک تبدیل کند آهنگی که ....
نه..!!!انگار بی تو صدای سازم هم در نمی آید بی تو سازم هم در غمت فرو رفته بی تو تارهای سازم تاب نواختن ندارند بی تو آرشه ام قدرت جستن ندارد بی تو صدای سازم در گلو محبوس است بی تو.....
ولی با این حال من می نوازم اینقدر می نوازم تا سازم دلش به رحم آید و به یاد روزهای خوش گذشته بنوازد...
می نوازم و با نواختنم می گویم دوستت دارم ....

به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با
شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيله اشکي که فرد بر
مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون
متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام
کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نيازم نه
فردا...........قربونه وفاي تو برم.......کجايي تو.....
....وای باران؛ باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما......
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ ....
آ سمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تادو ر .....
وای باران ،....
باران.....
پر مرغان نگاهم را شست......
![]()
![]()
![]()
چون همسفر عشق شدی؛ مرد سفر باش ها منت ظر حادثه هم فکر خطر باش.......
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی.....
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی............
فریاد کشیدم تو کجایی؟تو کجایی؟؟.........
گفتی تو طلب کن تو مرا تا که بیایی........
چون همسفر عشق شدی؛ مرد سفر باش ها منت ظر حادثه هم فکر خطر باش.......
هر منزل این راه ، بیایان هلاک است......
هر چشمه سزابی است که ر سینه ی خاک است.....
در سایه ی هر ظن اگر گل به زمین است.......
پنقش تن ماریست که در خواب کمین است.....
در هر قدمت خاک ، هر شاخه سر راه..........
در هر نفس آزاد، هر سایه ی صد باز.......
چون همسفر عشق شدی؛ مرد سفر باش ها منت ظر حادثه هم فکر خطر باش.......
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا........
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا.......
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست.........
گفتی چو شدی تشنه ترین،قدر تو دریاست.......
گفت در این راه کو نقطه ی آغاز؟؟...............
گفتی که تویی تو ،خوئ پاسخ این راز.............
چون همسفر عشق شدی؛ مرد سفر باش ها منت ظر حادثه هم فکر خطر باش.......
hala fahmidam axeto mizaram to0 webloge ta hamishe jolo chesham bashi in tori behtare mage na???
inma axet
gole man:
hala chera az do0rie man gardan mizani nakon laghar tar mishi midonam d0orim barat sakhte hala intori nakon baghie fek mikonan azize man div0onas...![]()
چقدر صمیمانه نگاه پاک مرا خرید و چقدر نا مهربانه آسمان آبی عشق را برایم تیره نمود
=======================================
=============###======##=======###======
=======#======##======##======###=======
======###=====#############==###=========
========##=####===========#####====###===
========###===================######====
==###==##=======================###=====
===####===========================##=##=
====##====================###======###==
====#===================#######=====#===
===##===================########====##===
===#=====####===========#######======#===
===#======###==============##========#==
===##===========================#===##==
===##==========================#====##==
====##=======================##====##===
=====##==####============####=====##=====
======##====##############=======##======
=======###=====================###======
==========###===============###=========
============#################============
===================###=================
=======================================
دیروز:
نگام تو نگاش...............
عشق تو چشماش .............
خنده رو لباش..............
قلبم تو دستاش...............
زندگی ممی کردم باهاش............
امروز:
فقط سلام............
منم سلام..................
نگام تو نگاش...............
نگام نکرد....................
یه کمی بعد:
فقط گریه ...................
یه کوه غصه................
یه دنیا سوال.................
عشق تو چشاش دروغ بود؟؟...................
نخواهم مرد............
نخواهم ماند..............
نه خواهم سوخت..............
نخواهم ساخت............
تو با من ساز.............
و بی من سوز..............
تو با من مان...............
بی من میر...................
وزین پس من.............
حروف نامه را............
با اشک خواهم ساخت...............
مگرز این سان توانم..............
نامه یی اندوهگین پرداخت...............
تو چون من باش.................... .
با پزهیز دشمن باش................
***
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني ...
و وقتی من آروم برای بوسیدنت از پشت دیوار اومدم بیرون ...باناباوری در آخرین لحظه ی عمرم تو رو در آغوش او ببینم...
![]()
![]()
![]()
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم پس بیا بجای حسرت یکدیگر را در آغوش گیریم...منتظرتم...!!!
![]()
![]()
![]()
نگو که دست من ز دست تو گسستنی است نگو که باز هم پرنده مردنی است ببین نگاه من چقدر خسته است غرور خود شکن که قلب من شکستنی است مرا به نیمه شب به نیمه راه رها نکن نگو که نیمه راه به پای ما نرفتنی است بیا به چشم خود به آسمان نگاه کن ببین هنوز هم ستاره دیدنی است****
![]()
![]()
![]()
در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند: شادي.غم.غرور.عشق روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردنداما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند كردند چون او عاشق جزيره بودوقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد خواست و به او گفت :آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت :نه! مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگرجايي براي تو وجود ندارد پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني مي شد كمك خواست غرور گفت:نه! چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد. غم در نزديكي عشق بود. عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن آلودگفت: من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد اون آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت : بيا من تو را خواهم برد سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود چقدر به گردنش حق دارد! عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد ! عشق نزد علم كه مشغول مسئله اي روي شنهاي ساحل بود رفت و از او پرسيد:آن پيرمرد كه بود؟علم پاسخ داد: زمان،عشق!؟ عشق با تعجب گفت: اما او چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است![]()
![]()
![]()
گفته اند عشق معيارها را در هم می ريزد ، دوست داشتن بر پايه های معيارها بنا می شود
عشق در لحظه پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است و همچنین عشق همانطر که با لحظه امد با یک لحظه هم فراموش میشه ولی دوست داشتن همونطوری که کمکم اومد کمکم هم میره شاید ها هیچ وقت نره حالا فهمیدین من چرا نمی خوام عاشق باشم؟؟؟
![]()
![]()
![]()
ابر رگبار است
رود سرشار است
درکمین
درپیچ وخم مرداب
لیک دریا
درگلوی موج می خواند
ترانه ی رقص باران
درکمین مرداب
لیک دربا نیز بیدار است
![]()
![]()
![]()
هرگز از انتهای تجربه تا ابتدای راه
طولی نمی کشد
کمتر زیک بهار
شاید بقدر رفتن شب در مسیر صبح
یا رشد یک جوانه نو در مسیر برگ
یا کمتر از تولد یک غنچه در سحر
آری از انتهای تجربه تا ابتدای راه
طولی نمی کشد
![]()
![]()
![]()
افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست
داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل
دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز
با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق
شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که
اسمش عشق
![]()
![]()
![]()

