یادم میاد:
وقتی بچه تر بودم یه باری که داشتم با دختر خاله ام که اسمش نگین ویک سال از من بزرگتر بودتو حیاط خونه مون بازی می کردم آخرای بازی وقتی من زمین خوردم وقتی که لجم گرفته بود اونو مقصر دونستم و م سرش داد زدم اون طفلک به گریه افتاده بود منم که انگار اشکاشو نمی دیدیم بیشتر سرش داد می زدم و جلوی همه ضایعش می کردم.
یه کم که گذشت با گریه بهم گفت: ساغر تو خیلی سنگدلی واقعا که مگه من چیکارت کرده بودم؟ بهم گفت: تو اصلا احساس نداری اصلا مهربون نیستی اگه بودی اینکارو نمی کردی که بابام دعوام کنه...
منم گفتم: دروغ نگو بدجنس تویی نه من؛ من هم مهربونم هم دلسوز همه رو هم دوست دارم...
اون(نگین) بهم گفت: می شه بگی تو زندگیت چه کسایی رو دوست داری؟ اگه بدونی یکی خیلی دوست داره باهاش چطوری رفتار می کنی؟
من گفتم: من هر کی که دوستم داشته باشه رو دوست دارم؛ اگه هم کسی منو خیلی دوست داشته باشه قول می دم منم از اون بیشتر دوستش داشته باشم هیچ وقت ناراحتش نکنم باهاش خیلی مهربون رفتار می کنم نمی ذارم هیچ وقت غمگین باشه و...
اون(نگین) گفت: ولی من اینطوری فکر نمی کنم چون تو خیلی بدجنس و لوس هستی تو اصلا بلد نیستی کسیو دوست داشته باشی...تو فقط بلدی دل همه رو بشکونی... من گفتم: حالا می بینیم که سنگدل کیه...
فردای اون روزوقتی اونا(خا له ام و خانوده اش) داشتند از ساری به سمت تبریز (آخه تبریز زندگی می کردند) حرکت می کردندوقتی داشتم با نگین خداحافظی می کردم می دونستیم که تا تابستونه سال بعد همدیگرو نمی بینیم نگین بهم گفت: ساغر قول بده دیگه کسیو از خودت ناراحت نکنی و با همه مهربون باشی.
منم گفتم: باشه قول می دم ولی تو هم باید قول بدی دیگه زیاد گریه نکنی!باشه؟
اون گفت:باشه اگه بفهمم باز کسیو ناراحت کردی دیگه باهات حرف نمی زنم....
اون روز اونا به سمت تبریز حرکت کردندو دیگه هیچ وقت بر نگشتند دیگه نگین رو هیچ وقت ندیدم و نمی تونم تا قیامت هم ببینمش...
(روحش شاد)


