تبليغاتX
๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ سمفونی مرگ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ

یادم میاد:

  وقتی بچه تر بودم یه باری که داشتم با دختر خاله ام که اسمش نگین ویک سال از من بزرگتر بودتو حیاط خونه مون بازی می کردم آخرای بازی وقتی من زمین خوردم وقتی که لجم گرفته بود اونو مقصر دونستم و م سرش داد زدم اون طفلک به گریه افتاده بود منم که انگار اشکاشو نمی دیدیم بیشتر سرش داد می زدم و جلوی همه ضایعش می کردم.

  یه کم که گذشت با گریه بهم گفت: ساغر تو خیلی سنگدلی واقعا که مگه من چیکارت کرده بودم؟ بهم گفت: تو اصلا احساس نداری اصلا مهربون نیستی اگه بودی اینکارو نمی کردی که بابام دعوام کنه...

منم گفتم: دروغ نگو بدجنس تویی نه من؛ من هم مهربونم هم دلسوز همه رو هم دوست دارم...

اون(نگین) بهم گفت: می شه بگی تو زندگیت چه کسایی رو دوست داری؟ اگه بدونی یکی خیلی دوست داره باهاش چطوری رفتار می کنی؟

من گفتم: من هر کی که دوستم داشته باشه رو دوست دارم؛ اگه هم کسی منو خیلی دوست داشته باشه قول می دم منم از اون بیشتر دوستش داشته باشم هیچ وقت ناراحتش نکنم باهاش خیلی مهربون رفتار می کنم نمی ذارم هیچ وقت غمگین باشه و...

اون(نگین) گفت: ولی من اینطوری فکر نمی کنم چون تو خیلی بدجنس و لوس هستی تو اصلا بلد نیستی کسیو دوست داشته باشی...تو فقط بلدی دل همه رو بشکونی...    من گفتم: حالا می بینیم که سنگدل کیه...

فردای اون روزوقتی اونا(خا له ام و خانوده اش) داشتند از ساری به سمت تبریز (آخه تبریز زندگی می کردند) حرکت می کردندوقتی داشتم با نگین خداحافظی می کردم می دونستیم که تا تابستونه سال بعد همدیگرو نمی بینیم نگین بهم گفت: ساغر قول بده دیگه کسیو از خودت ناراحت نکنی و با همه مهربون باشی.

منم گفتم: باشه قول می دم ولی تو هم باید قول بدی دیگه زیاد گریه نکنی!باشه؟

اون گفت:باشه اگه بفهمم باز کسیو ناراحت کردی دیگه باهات حرف نمی زنم....

اون روز اونا به سمت تبریز حرکت کردندو دیگه هیچ وقت بر نگشتند دیگه نگین رو هیچ وقت ندیدم و نمی تونم تا قیامت هم ببینمش...

الان که سالها از اون روز می گذره تازه فهمیدم که حق با اون بود اون منو بهتر از خودم می شناخت اون راست می گفت من یه آدم بدجنس و خودخواه و بی عاطفه هستم من نتونستم به قولی که بهش دادم وفادار بمونم اونم اینو خوب می دونست ولی اون... اون خیلی به قولش وفادار بود اون تنها کسی بود که من دیدم اینقدر به قولش وفاداره..نگین رو قولش وفادار موند دیگه هیچ وقت گریه نکرد آخه دیگه زنده نبود که گریه کنه همون روزکه اون قولو بهم داد 6ساعت بعدش از دنیا رفت.الان هم ازنگین و خانواده اش 5تا سنگ قبر باقی مونده... ایکاش یه بار دیگه می دیدمش تا بهش بگم حق با اون بود من خیلی بی عاطفه و نامردم من فقط بلدم دل کسایی که دوستم دارند رو بشکنم ایکاش می دیدمش تا ازش عذرخواهی کنم که نتونستم سر قولی که بهش دادم بمونم...شاید واسه اینه که دیگه باهام حرف نزد اون رو این قولش هم وفادار موند گفته بود اگه کسیو ناراحت کنم دیگه باهام حرف نمی زنه حتما واسه اینه که حتی یه بار هم به خوابم نیومد... ای کاش یه بار دیگه می دیدمش تا ازش بپرسم: اگه یکیو خیلی دوست داشتم و اونم دوستم داشت باید باهاش چطوری رفتارکنم؟... امیدوارم از اینکه همیشه زیر قولی که بهش دادم زدم منو ببخشه...

                          

                                                                                          (روحش شاد)

 

+ ثبت یادگار در 87/01/24ساعت 9:35 دست نوشتهs@gh@r |