๑♥ღشمع سوخت،ملودی اثیری شعله به پایان رسید ولی رقص پروانه های احساس همچنان ادامه داردღ♥ღ๑
درباره وبلاگ
ღمن؟مسافر کویرم, تشنه ی بیایان و گمگشته ی دیروز و پیدا شده ی امروزم. من مسلمانم،قبله ام یک گل سرخ،جانمازم چشمه،مهرم نور،دشت سجاده ی من، من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. ღشهرم؟گمگشته است من با تب من با تاب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام. ღدلم؟ابری مثل پاییز, مثل جمعه ی غم انگیز...مثل اون ساز شکسته, یا که اون دلهای بسته. ღعلایقم؟لب ساحل وقت غروب؛یه خونه ی کاهگلی پر از پنجره های چوبی و یه حوض پر از غورباقه. من عاشق بوی نم خاک عطر علفزار وقتی بارون می باره هستم... بوی باران بوی سبزه بوی خاک ،شاخه های باران خورده پاک، آسمان آبی و ابر سپید. ღرازهایم؟خفته در آفتق دور. ღسهم من؟آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من می گیردو گردش حزن آلود در باغ خاطره هاست. ღروح من؟گاهی از شوق سرفه اش می گیرد. ღتوقعم؟من به سیبی خوشنودم، من به یک آیینه یک بستگی پاک قناعت دارم. ღخدایم؟که در این نزدیکی است، لای این شب بوها،پای آن کاج بلند،روی آگاهی آب. ღآرزوهام؟رفتن به آسمونا و قدم زدن روی سطح یه کره ی دیگه.و یه کتابخانه بزرگ. ღسرگرمیم؟مثنوی های بغل بغل ،شرهای ناب و بی بدل.نواختن ساز واسه ی دلتنگیهام. ღهمدمم؟یه ساز خسته. ღتو؟ تورا کوچیدن ز این خاک و دل برکندن از جان است. ๑๑ღ♥ღ