همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
من نه نب ابرنه به آب نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
من به اینها نمی اندیشم
همه را می شنوم می بینم
من به اینها نمی اندیشم
من به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
من به تو می اندیشم
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان اینرا تنها تو بدان
تو بیا....
تو بمان با من...
تنها تو بمان...
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو بجای همه گلها تو بخند
تو بخواه...پاسخ چلچله ها را تو بگو...
قصه ابر هوا را تو بخوان...
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی
اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش...

