.و بازهم زمان گذشت زمان گذشت و ساعت فصلها 4بار نواخت ...4 بار... بهار...تابستان...پاییز...زمستان... وحالا می رود تا بار دیگر بنوازد...بنوازد تا آمدن بهار را نوید دهد...بهار...سال جدید...زندگی دوباره...
آره حالا آواز پرندگان؛ چهچه بلبلان؛ فریاد حیوانات؛ صدای دلنواز باد؛ رقص جوانه های سبز درختان با ملودی طبیعت همه و همه همصدا فریاد می زنند:"بهار آمد بهار آمد شادی و محبت آمد"...طبیعت و آسمان ها که دلشون می خواد همیشه همه شاد باشن و همه جا سرسبز باشه در شیپور خود می دمند:"حراجییه...زمین پاشو بیا که برات بهار آوردم...بیا زمین که بهارمو حراج زدم"... زمین هم که دیگه از زمستون و سرما و غمش خسته شده فریاد می زنه:"بیا طبیعت که خوش اومدی بیا منم زمستونمو با همه غمش بهت می فروشم تا ببریو توی سیاهچاله هات دفن کنی زودتر بیا که مولکولهام تو سرمای زمستون یخ زدن"...طبیعت هم از آسمون کمک می گیره و اسمون با ابرهای بزرگش با یه دم زمستون رو از زمین می گیره و با خودش می بره اونوقت با یه نسیم با یه نظر با یه تبسم با یه باز دم بهار رو تو وجود زمین پخش می کنه... همه شاد می شن ابر ها و نسیم شروع به نواختن ملودی زیبای بهار می کننن وعطر و صفای اونو پخش می کنن پرنده ها حیوانات و آدم ها مست از عطرو باده ی بهار...پرنده ها توی آسمون با ملودی نسیم می رقصن درختها براشون دست می زنن آدما با خنده هاشون جشن پرنده هارو کامل می کنن رودها عرق پرنده ها رو جمع می کنن و به پای گلها می ریزن و گلها با یه لبخند زمین رو گلستان می کنن...بهار آمد...
اونوقته که زمستون با یه کوله بار شرمندگی از اینکه همه از اون بدشون می آد کمکم زمینو ترک می کنه...ولی هیچکس نمی دونه که زمستون هم سرما و غمو دوست نداره ولی چیکار کنه که آخه زمستون هم دلش می خواد مثه بهارو تابستون شاد باشه ولی از بس غم و غصه و اندوه داره که نمی تونه...تا بحال شده تو یه شب زمستون یه نگاه به آسمون بندازین آسمونی که مثه یه ایینه دل زمستون رو بازتاب می کنه دیدین چقدر قرمزه؟ اون همون دل زمستونه که از بس غصه داره تو خودش خون گریه می کنه...ولی همتون توی شادی خودتون توی خریدهای عیدتون گم شدین آیا هست کسی که اینو بفهمه؟تابحال به گریه زمستون دل پر خونش؛ زوزه ی پر دردش؛ هاهای غریبش توجه کردین؟ بازهم زمستون داره با سرافکندگی اینجا رو ترک میکنه آیا باهاش خداحافظی کردین و به دردودلش گوش دادین؟نه همتون فکر سال جدید و بهارخودتون هستین..
ولی امسال زمستون از همه ی سالها توی این سی سال پرغم تر بود کسی پرسید چرا؟امسال زمستون هم داره میره ولی امیدوارم منو هم با خودش با غم خودش ببره دلم می خواد تو یه غروب زمستون بمیرم تا دیگه غم طبیعتو یعنی زمستون بعد با خاطره هاشو نبینم...
اینموقع هاست که حاجی فیروز می پره تو کوچه ها و... ولی الان دیگه از حاجی فیروزو نوروز خان و اون سیاه بازی ها خبری نیست دیگه کلاس مردم بالا رفته و اونارو نمی پسندن اینم از نمونه ها فقر فرهنگی...شاید اینم یکی از دلایل ناراحتی زمستونم باشه...
سال جدید مبارک براهمتون دعا می کنن سالی بدون غم و مملو از شادی و هیجان داشته باشین....![]()
......سال نو مبارک......





