دلم نمی خواست بره ولی اتفاقی افتاد که نباید می افتاد...
بالاخره تابستون شروع شد!!! امیدوارم تابستونه خوبی باشه
... من یکی که این مدت امتحانا خیلی بهم سخت گذاشت
... وای فکر کنم سختی هنوز تموم نشده آخه هفته ی دیگه باید کارنامه بگیرم...وای !! چه مصیبتی!!
.
و خدا خر را آفرید
و به او گفت
: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از
زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد
. و همواره بر
پشت تو باری سنگين خواهد بود
. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و
پنجاه سال عمر خواهی کرد
.
خر به خداوند پاسخ داد
: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری
همچون من عمری طولانی است
. پس کاری کن فقط بيست سال زندگی کنم. و خداوند
آرزوی خر را برآورده کرد
.
و خدا سگ را آفرید
و به او گفت
: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان
خواهی شد
. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی
کرد
. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد
: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من
فقط پانزده سال عمر کنم
.
و خداوند آرزوی سگ را برآورد
.
و خدا ميمون را آفرید
و به او گفت
: تو یک ميمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای
سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بيست سال عمر خواهی کرد
.
ميمون به خداوند پاسخ داد
: بيست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال
عمر کنم
.
و خداوند آرزوی ميمون را برآورده کرد
.
و سرانجام خداوند انسان را آفرید
و به او گفت
: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمين. تو می
توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگيری و بر تمام
جهان تسلط داشته باشی
. و تو بيست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت
: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمی برای
زندگی است
. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ
نخواست زندگی کند و آن ده سالی که ميمون نخواست زندگی کند، به من بده
.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد
.
و از آن زمان تا کنون
انسان بيست سال مثل انسان زندگی می کند
.....
و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و
مثل خر بار می برد
...
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی
می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد
.
و وقتی پير شد، ده سال مثل ميمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر
می رود و سعی می کند مثل ميمون نوه هایش را سرگرم کند
.
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست
๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ๑ღ♥ღ๑๑ღ♥ღ


