حوصله نداشتم چیزی که می خوام بگمو تو یه پست دیگه دفن کنم واسه همین اینجا نوشتم: از قدیم گفتن
اول فکر کن بعد حرف بزن!!
قابل توجه اونایی که میان و با نظر خصوصی اظهار وجود می کنن (مثه امیر. همیشگی. ۱۵ساله. یکی مثل همه. نازیلاو اشکان و...
) شما که منو نمی شناسین با افکارو حرفای من آشنا نیستن و اینقد ذهنتونو بستین که فقط با ۴تا جمله منو متهم به بی خدایی می کنین چرا نمی رین با خودتون خلوت نمی کنین که شما چی از خداتون می بینین؟ شما چطوری خداتونو پیدا کردین؟ با تلاش یا با تقلید کورکورانه از والدین؟ هرکاری نیاز به یه جرقه داره منم خدامو با همون تردید که انگیزه ی ابتدای راه بود پیدا کردم
من نخواستم مثه شما تو حفره ای بخزم که پدر مادرم خزیدن خواستم خودم راهمو پیدا کنم خودم خدامو بشناسم و اینکارو کردم ایمان من خیلی بیشتر از ایمان شما به ظاهر مسلمون و در درون پستتر از کافر هست پس تو چطوری اینقد به خودت اجازه می دی با این ذهن کوتاهت منو متهم کنی؟
درسته که می گن کتاب و مطالعه ذهن و فکر آدمو به نا کجاها می بره ولی مشخصه که تو در زندگیت حتی یه بار هم کتابی رو با چشمو گوش دلت نخووندیو نفهمیدی وگرنه نمی ذاشتی اینقد پرنده ی ذهنت رو یه شاخه بشینه و تنبل بشه من با تو خیلی فرق دارم من مثه تو یه آدمم ولی ذهن من فکر من عقاید من یه جهانه ماورای جهان تو خدای من خدایی نیست که جهنمو نشونم بده خدای من خدایی نیست که بخاطر تردیدم سرزنشم کنه خدای من خداییه که تو نه دیدیش و نه کشفش کردی خدای من خداییه که دورنمای بهشتو جلوی چشمام گذاشته خداییه که دستمو محکم گرفته تا تردید دستامو نلرزونه . تو کجایی و من کجا؟
اینقد خورجین فکرم پر شده که اگه سالها از خدای خودم و افکار و عقای خودم برات حرف بزنم بازم نتونستم پرسپکتیو انتهاشو بهت نشون بدم ای کاش یه بلندگو بود که می تونست حرف منو به دل همه ی مردم برسونه ولی حیف مردم چشم و گوش دلشون بسته تر از اینه که بخوان بفهمن و ذهنشونو به سوی سکوی پرواز سوق بدن همونطوری که پائلیو کوئلیو. رومن رولان . دکتر شریعتی و... نتونسن یه سیلی از اندیشه به گوش به ظاهر با ایمانها بزنن من که ناخون انگشت اونا هم نمی شم چطوری می تونم با شما اندیشه کوتاهها مبارزه کنم؟
دلم ابری مثل پاییز،مثل جمعه ی غم انگیز، مثه اون ساز شکسته یا که اون دلهای بسته...
من از اون ماهی توی تنگ تنهاترم من از سکوت پر درد شب خاموش ترم. دلم به وسعت سیاهچاله های نا پیدا گرفته.
نمی دونم می خوام چی بنویسم ولی می دونم که نباید اینارو بنویسم ولی اینم می دونم که دلم می خواد بنویسم! یه سری افکار جدید اومده تو مغزم حالا از چاه اومده ار آسمون از کتاب یا از پیش خدا دیگه نمی دونم فقط یه خورجین افکار مثه خوره داره مخمو می خوره که حتی من نمی دونم چه فکرایی هستن فقط می دونم یه سر سوزن همه تو مغزم واسه هواکشی جا نذاشتن که بتونم یه ثانیه آروم بگیرم. شبها این فکرا مثه یه گله پشه بهم حمله می کنن و نمی ذارن تا صبح پبیشتر از یک ساعت بخوابم.حالا اونا رو ولش...
ای خدا چرا اشکم در نمیاد؟ ناراحتم... از خودم از مامان از بابا از دوستام از تو از اون از همه ناراحتم. چرا آدما اینطوری شدن؟! هرچی بزرگتر می شم بیشتر از انسان بودن خودم بدم میاد. با ادعای انسان بودن خیلی کارا می کنن خیلی حرفا می زنن. وقتی یه انسان هنوز نی نیه وقتی بچه هست بزرگترین گناهش اینه که با مداد رو دیوار خونه خط خطی می کنه یه بچه دروغ نمی گه چون از این می ترسه نکنه که خدایی که همه ازش ترسوندنش بفهمه و ازش ناراحت بشه. ولی همون بچه هرچی بزرگتر می شه و با خدا بیشتر آشنا می شه راحتتر دروغ می گه و گناه می کنه آخه اعتقاد داره خدای اون بزرگ و از تقصیراتش می گذره آخه مثه او علف لب جاده تو لجن فرو رفته و کمترین اشتباهش اینه که با غرورش راحساسات دیگران رو خط خطی می کنه دروغ مثل نقل و نبات میاد و می ره حتی اگه پاش بیفته بچه که خوبه پدر خودشو هم می کشه آخه اعتقاد داره واسه زندگی کردن واسه پیشرفت باید تلاش کنه و مانع ها رو از سر راه برداره. می دونم دارم حرف تکراری می زنم اینکه آدم بزرگ می شه پست تر می شه یه بحث قدیمیه. ولی من دلم گرفته...
همیشه خواستم وقتی یکی تو تنهاییش غوطه می خوره یا تو باتلاق مشکل فرو می ره کمکش کنم. همیشه ترجیح دادم موقع ناراحتی یکی کنارش باشم نه موقعی شادی. همیشه خواستم به همه کمک کنم البته خیلی وقتها نتونستم ولی تا جایی که تونستم بقیه رو تنها نذاشتم حالا اون یه نفر یه بچه کوچیک بود یه همسن یا یه پیرزن 103ساله مهم اینه که تونستم واسه یه نفر کاری انجام بدم یا مرحم غصه هاش باشم. خیلی لذت بخشه که بدونی یه نفر بهت اعتماد کرده و همه چیز حتی چیزایی که به عزیزترین کسای خودش نمی گه به تو می گه. خیلی خوبه که یه پیرزن تورو عزیز تر از نوه هاش بدونه برات حرف بزنه جلوی تو از بدی روزگار از قدرنشناسیه بچه هاش بگه از زندگی خودش که از عرش به فرش اومده در مصداق مثال اگر ماه ی به چاه افتی... شاید حرفای اونا احساسات منو تحریک کنه شاید ناراحتم کنه ولی خیلی قشنگه که وقتی می بینم می تونم واسه حرفای دیگران یه گوش خوب باشم. ولی از این دلم می سوزه که همیشه خواستم غصه های دیگران رو بشورم تنهاییشونو با خودم قسمت کنم تا وقتی منم دلم گرفته تنهایی خستم نکنه. وقتی منم ناراحتم یکی باشه که بپرسه ساغر چته؟ واسه هر کی تا جایی که تونستم تلاش کردم یه مثال خوب دوستم آزاده هر وقت مشکل شخصی، خانوادگی، درسی، عاطفی و... داشت اومد پیشم و مشکل اونو مشکل خودم دونستم هر کاری بفکرم می رسید براش انجام دادم ولی هر وقت من مشکل داشتم آزاده می گفت: ساغر بخدا من نمی دونم چی باید بگم من وقتی خودم مشکل دارم تو واسم حل می کنی من چطوری بهت کمک کنم؟!
حالا آزاده رو مثال زدم در کل هروقت مشکل داشتم و خلاف غرورم عمل کردمو به یکی رو انداختم بهم گفت: ساغر تو دختر عاقلی هستی بیشتر از سنت می فهمی خودت به بقیه کمک می کنی حالا از پس مشکل خودت بر نمیای؟
از این جمله ها متنفرم تازگی ها تصمیم گرفتم رفتار احمقانه و بچه گانه داشته باشم حرفای ابلهانه و کودکانه بزن که همه بگن این دختر اندازه سنش هم نمی فهمه...
ای خدااااااااااا......... چرا اینطوریه؟ از این زندگی از این آدما از خودم از همه چیز بدم میاد نمی تونم خودمو تحمل کنم... خدایا خودت بهم بگو زندگی یعنی همین؟ یعنی به دیگران خوبی کنی و اونا... زندگی یعنی همین که از این دست بدی و از اون دست نگیری؟ زندگی یعنی خلاصه کردن داستان محبت در واژه ی تنهایی؟؟... بازم مثه همیشه دلم شکست آروم تر از پرپر شدن یک گل یاس زیر چرخ یک کامیون...
دلم تنهاست ماتم دارم امشب ...
دلي سر شار از غم دارم امشب ...
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ کار ما شاید این است که در افسوس گل سرخ شناور باشیم.... ![]()
حالا اگه این پست منو با این طول و طویلش بطور کامل خووندین ماه رمضونه واسه شادی روح اموات فاتحه الصلوات







